المحقق النراقي

478

خزائن ( فارسى )

ديدند مادر و زن و دختران و خواهرانش بر پاى من افتادند عجز و زارى كردند كه برو و آن جوان را راضى كن و سيد على فرياد مىكند كه بارالها غلط كردم و بد كردم ، من آمدم تا منزل آن جوان را جستجو كردم و از او خواهش خشنودى و دعا به جهت سيد على كردم گفت : من از او گذشتم . امّا كو آن دل شكستهء من و آن حالت ؟ و آن وقت مراجعت كرده مغرب بود آمدم به روضه عسكريين به جهت نماز مغرب و عشاء ديدم مادر و زن و دختران و خواهران سيد على سرهاى خود را برهنه كرده و گيسوهاى خود را بر ضريح مقدس بسته و دخيل آن بزرگوار شده‌اند و فرياد سيد على از خانه او به روضه مىرسيد من مشغول نماز شدم و در بين نماز صداى شيون از خانه سيد على بلند شد و متعلقان او به خانه رفتند آن شقى مرده بود . آن را غسل دادند و چون كليدهاى روضه و رواق در آن وقت در دست من بود به جهت مصالح تعمير و آلات آن خواهش كردند كه تابوت او را در رواق گذارده چون صبح شود در آنجا دفن نمايند . جنازه را آنجا گذاردند و من اطراف رواق را چنان كه متعارف است ملاحظه كردم كه مبادا كسى پنهان شده باشد و چيزى از روضه مفقود شود و در را مقفّل كرده و كليدها را برداشته رفتم و چون سحر شد آمدم و خدمه را گفتم شمعها را افروخته در رواق را گشودم ديدم سگ سياهى از رواق بيرون دويد رفت ، من خشمناك شده به خدامى كه بودند گفتم : چرا اول شب درست رواق را نديده‌ايد . گفتند : ما غايت تفحص را نموديم و هيچ چيز در رواق نبود پس چون روز شد آمدند و جنازه سيد على را برداشته تا او را دفن كنند ديدند كفن خالى در تابوت است و هيچ چيز در آنجا نيست .